تتراپایش
تحقیقات ، نوآوری ، بهینه سازی و توسعه فن آوری اطلاعات

آرزوهایت را زندگی کن

آرزوهایت را زندگی کن

۱۵سال پیش، بدترین مشاوره شغلیه زندگیم رو گرفتم. یکی از دوستام به من گفت، “نگران این نباش کاری که الان داری رو چقدر دوست داری. همه این ها برای ساختن سابقه کاریته.” من هم تازه از سربازی برگشته بودم و به استخدام شرکتی که جزء شرکت های قوی محسوب می شد در اومده بودم. با خودم فکر کردم، “این عالیه. قراره تأثیر بزرگی توی زندگیم اتفاق بیافته”. با این ایده توی سرم، بعد از گذشت یکی دو سال ، متوجه شدم که هر روز صبح حدود ساعت ۱۰ تمایل عجیبی دارم تا سرم رو به صفحه کامپیوترم بکوبم. از تکراری بودن کارها به ستوه اومده بودم و شده بودم مثل ماشینی که باید ساعت ۸ صبح سرکار باشه تا ۴ عصر… واقعاً آزادی نداشتم.
بخاطر اینکه میخواستم بفهمم دارم قدم تو چه مسیری میذارم تا اوضاع زندگیم رو تغییر بدم، چند توصیه کاملاً متفاوت از وارن بافت رو مطالعه کردم که می گفت: “انتخاب شغل، برای ساختن سابقه، مثل نگه داشتن رابطه جنسی برای دوران پیریه.”
و تمام اون چیزی رو که باید می دونستم رو دونستم. بعداز ۲ هفته، اون کار رو ول کردم و فقط یک هدف داشتم: “اینکه یه چیزی پیدا کنم؟ چه کاری انجام بدم و بترکونم…!! قضیه تا این حد جدی شده بود.
و خیلی زود فهمیدم که من تنها نیستم : معلوم شد که بیش از ۸۰ درصد مردم از کارشون لذت نمی برن. اما این عددی بود که در مطالعات Deloitte بدست آمده بود. میخواستم بفهمم اون چیه که این دو دسته از آدمها رو از هم جدا میکنه، اونهایی که عاشق کارشون هستند وبا کارشون دنیا رو تکون میدن، از طرف دیگه، اون ۸۰ درصد، اون هایی که زندگیشون سراسر یأس و نا امیدیه.
پس شروع کردم به تحقیق و مصاحبه با افرادی که شغلشون براشون الهام بخش بود. کتاب خوندم و مطالعات موردی انجام دادم، هرچی جلوتر میرفتم افراد بیشتر و بیشتری ازم می پرسیدند،
” کارشما پیدا کردن شغل مناسبه ؟ “کارم رو دوست ندارم…!!” “می تونیم یک مشاوره و صحبت با هم داشته باشیم؟” میگفتم: “حتماً.”
از همه کسایی که باهاشون صحبت کردم و مشاورشون بودم، ۸۰ درصد شغلشون رو ول می کردن اون هم طی دو ماه.در ملاقاتها یک سوال ساده می پرسیدم. “چرا مشغول این کاری؟” و در اکثر موارد جوابشون این بود: “خوب، چون کاری نیست و بیکاری زیاده.”
و این همونی شد که بهش می گم “آرزوهایت را زندگی کن” که در موردش توضیح مختصری خواهم داد. اما همچنان که به این کشف رسیدم، متوجه ساختاری متشکل از ۳ چیزساده شدم که درهمه این افراد پر شور و مشتاق به تغییر، مشترکه، فرقی نمی کنه که استیو جابز باشید یا فقط، مثلا، یا یک نانوا…
۱ – اولین گام از این ساختار سه مرحله ای برای کار با اشتیاق، تبدیل شدن به متخصص شناخت و فهم خودتونه، چون اگه ندونید که دنبال چی هستید هیچ وقت اونو پیدا نمی کنید، ونکته اینه که هیچ کس اینکار رو واسه ما انجام نمی ده. هیچ رشته دانشگاهی در مورد علاقه، هدف و شغل وجود نداره. اما نکته اینه که این وظیفه ماست که حلش کنیم، ما نیاز به یک چهارچوب داریم تا ازش عبورکنیم. پس اولین گام پی بردن به نقاط قوت منحصر به فرد خودمون هست. اون چیه که وقتی از خواب بیدار می شیم دوست داریم انجام بدیم؟ چه براش پول بدند چه ندند، کاری که مردم به خاطرش از ما تشکر کنن.
۲ – گام بعدی اینه که بفهمیم سلسله مراتب تصمیم گیری ما چیه؟ آیا ما به مردم، خانواده و سلامتی اهمیت می دیم و یا به موفقیت و اینجور چیزها؟ ما باید اول این رو بدونیم تا بتونیم تصمیم بگیریم، بنابراین ما می دونیم باطنمون چیه تا اونو به خاطر هدفی که بهش اهمیت نمی دیم نفروشیمش.
۳ – گام بعدی تجارب ماست. ما هر روز و هر دقیقه در حال یادگیری هستیم، درباره هر آنچه عاشقشیم یا ازش متنفریم، چیزی که توش ماهریم و چیزی که نیستیم. و اگر برای توجه به این موضوع وقت نذاریم و اونچه یادگرفتیم رو جذب نکنیم و در مابقی زندگیمون به کار نبندیم به هیچ دردی نمی خوره. هر روز، هر هفته و هر ماه از سال، هم به اتفاقات درست زندگیم فکر می کنم، و هم به اتفاقات غلط و به چیزایی که می خوام تکرار کنم، چطور میتونم مفیدتر باشم.
امروزه شما کسانی رو می بینید، که الهام بخشن. کاری می کنند که شما می گید «خدای من. فلانی داره چیکار می کنه من میخوام مثل اون باشم.» چرا این حرف رومیزنید؟!!!
یه دفتر بردارید. بنویسید چی باعث میشه اونها منبع الهامتون باشن؟ لازم نیست همه چیز زندگی اونها رو بنویسید، به مرور زمان ما یک مجموعه خواهیم داشت که می تونیم تو زندگی خودمون به کار ببریم و زندگی دوست داشتنی‌تری داشته باشیم وتاثیر بهتری بزاریم. چون وقتی شروع می کنیم به کنار هم گذاشتن این ها، می تونیم واسه خودمون تعریفی ازموفقیت داشته باشیم، که البته بدون داشتن همه اجزای این قطب نما، غیرممکنه.
تقریبا شبیه جنبش وال استریت ۲.اگه کسی اونو دیده باشه، کارمند معمولی از مدیر ارشد بانکی در وال استریت می پرسه، «چقدر پول کافیه؟ همه یک عددی دارند، که اگه اینقدر پول در بیارند همه چیز رو رها کنند.» اون جواب می ده، «معلومه. بیشتر.» وفقط لبخند می زنه، این وضعیت غمبارِ بیشترافرادیه که تلاش نکردند که بفهمند چه چیزی واسشمون مهمه که می خوان به چیزی برسند که هیچ معنی براشون نداره، اما کاری رو می‌کنیم که همه گفتند باید انجام بدیم.
میدونید، قبل از این، ممکن بود یک علاقه شدید سر راه شما سبز بشه، یا ممکنه تو مسیرکاری، اونو دور بندازید، چون راهی برای شناسایی اون ندارید. اما همینکه بشناسیدش، می بینید چیزیه که سازگار با نقاط مثبت شماست، با ارزش هاتون و آنچه هویت شمارو شکل میده.
آرزوهایت را زندگی کن ” اگه من این قطب نما رو برای تشخیص این نداشتم که، “این همونیه که میخام دنبال کنم و باهاش در زندگی خودم تغییر ایجاد کنم”، اگه ندونید دنباله چی هستید هیچ وقت بهش نمیرسید، اما با داشتن این چهارچوب، یعنی این قطب نما میریم به مرحله بعد، ” انجام غیر ممکن ها و گذر از محدودیت ها “. بخاطر همین دلیل، مردم دست بکار نمیشن؛
• به خودشون میگن نمیتونن انجامش بدن، یا اینکه آدم های دور و برشون بهشون اینو میگن.
هر کاری غیر مممکنه مگر اینکه شروعش کنی. هر اختراعی و هر چیز جدیدی در جهان، به نظر مردم در ابتدا احمقانه بوده، برای “راجر بانیستر” به لحاظ فیزیکی غیر ممکن بود که ۶ کیلومتر رو با دویدن در یک دقیقه طی کنه، اما راجر بانیستر باورش کرد و انجامش داد. اما بعدش چی شد؟ دو ماه بعدش ۱۶ نفر دیگه این رکورد رو شکستن. چیزهایی که تو سرمون داریم و فکر میکنیم غیرممکن هستند، اغلب جایی منتظرند که انجامشون بدیم، به شرطی که محدودیت ها رو کنار بزنیم. نیازی نیست رکود دار دو ماراتن تو جهان باشی، فقط ناممکن های خودت رو ممکن کن، همش با قدمهای خیلی کوچیک شروع میشه. و بهترین کار هم برای عملی کردنش اینه که دور و برتون روبا آدمای مشتاق پر کنید، با سریع ترین چیزهایی که فکر میکنید نمیتونید از پسشون بربیاید و با افرادی که قبلا از پسش بر اومدن.
به قول جیم رون. “شما میانگین پنج نفری هستی که بیشترین وقت رو باهاشون می گذرونی”
و در طول تاریخ، بزرگترین ترفند برای موفقیت؛ از هرجایی که هستی تا هر کجا میخواهی باشی افرادی هستند که انتخاب میکنی تا هواتونو داشته باشن. اونا همه چیز رو عوض میکنن، این حقیقت اثبات شده.

 

آرزوهایت را زندگی کن

نیازی نیست اهدافتون رو تغییر بدید بلکه باید اطرافتون رو تغییر بدید.

بحثم رو این جوری ببندم که ، یک چیز بیشتر از هر چیزی بینشون مشترکه. اون ها صد در صد تحت کنترل ما هستن.
• هیچ کس نمیتونه بهتون بگه که نمیتونید خودتون رو بشناسید.
• هیچ کس نمیتونه بگه نمیتونید یه قدم به جلوبردارید و محدودیت هاتون رو بشناسید و ازشون عبور کنید.
• هیچ کس نمیتونه بگه نمیشه دور و برتون آدم های با انگیزه باشه یا اینکه نباید از آدم های نا امید کننده دور بشین.
کسادی و رکود دست شما نیست. اخراج شدن یا تصادف دست شما نیست. خیلی چیزها از دست ما خارجه. اما این سه چیز کاملا دسته خودمونه، و میتونن کل دنیامون رو عوض کنن، اگه ما تصمیمش رو داشته باشیم.
مسئله اینه که مردم دارن بیدار میشن، و میفهمن تنها چیزی که میتونه سد راه اتفاق افتادن چیزی بشه، تخیله. این حرف ها دیگه کلیشه نیستن. برای من مهم نیست تو به چی علاقه داری، سرگرمیت چیه و …… اگر توکار “بافتنی” هستی میتونی کسی رو پیدا کنی که دیوونه بافتنیه، میتونی ازشون یاد بگیری. این عالیه. من هر روز در “آرزوهایت را زندگی کن” مشخصات این آدمها روتهیه میکنیم، چون همین آدمهای عادی کارای خارق العاده‌ای میکنن، و ما میتونیم باهاشون باشیم، و برامون عادی میشه. قرارم نیست گاندی یا استیو جابز بشم یا دیوونه بازی کنم. فقط باید کاری رو بکنم که برام مهمه، و تأثیری بذارم که فقط و فقط از پس من برمیاد.
حرف گاندی شد، اون یک وکیل مسائل مالی بود، من این اصطلاح رو شنیدم، اون رفت دنباله یک دلیل بزرگتر. چیزی که براش مهم بود، که نمی‌تونست انجامش بده. من با این گفته گاندی زندگی میکنم.” ابتدا نادیده‌ات می‌انگارند، سپس به سخره‌ات میگیرند، سپس به جنگ با تو برمی‌خیزند، آنگاه پیروز میشوی “

هر چیزی فقط تا وقتی غیر ممکنه که یه نفر انجامش بده. میتونی با آدمهایی باشی که همش بهت بگن نمیتونی و تلاشت احمقانست، یا با آدمهایی باشی که بهت انگیزه انجام کارها رو میدن، اول باید کاری رو بکنیم که برامون الهام بخشه، تا بتونیم به بقیه انگیزه بدیم تا کارهایی بکنن که بهشون الهام بده. اما نمیتونیم پیداش کنیم مگر این که بدونیم دنبال چی هستیم. باید روی خودمون کار کنیم. باید اراده داشته باشیم و دست به کشف بزنیم.
فقط یک سوال ازتون می پرسم، شاید تنها سوالیه که اهمیت داره. و اون اینه که چه کاریه که شما نمیتونید انجامش بدین؟ اون رو کشف کنید، باهاش زندگی کنید، نه فقط برای خودتون بلکه برای همه اطرافیانتون، چون این همون نقطه شروع تغیره.

اون چه کاریه که نمی‌تونید انجامش بدید؟

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.